dailies
Wednesday, March 7, 2007
-10:04 PM
سیاه و سفیدی روزهایم را با رنگ چشمانت نقاشی می کنم
چرا دستم به دلت نمی رسد هنوز خاکستری مانده
Saturday, February 24, 2007
-3:56 AM
اي طلا بانوي ناب خاوري
بسه تن دادن به نابرابري
چه كسي گفته من از تو بيشترم
چه كسي گفته تو از من كمتري
شرم قصه منه سكوت من
بي سبب هرگز نبود غرور تو
من شريك جرم ازار تو ام
!در لباس ياور و محبوب تو
!زخمي باغ عدن
جفت من
نيمه من
اسم پرشكوهت و با غرور فرياد بزن
نازنين از قفس بيزار من
جاي تو گوشه خاموشي نبود
همدل و همراه من خونه تو
پشت پرده فراموشي نبود
Sunday, February 18, 2007
-10:02 PM
وقتی با لوندی هایم تو را بی اختیار می بینم
می ترسم شاید جواب خیانتم را با لبخند تلخت ندهی
-9:15 PM
تو رمز چشمك گرگ و شبان را دير فهميدي
همان اول حساب گله روشن بود
باور كن
Tuesday, February 13, 2007
-9:59 AM
هنوز برای من،آزادی محترم ترین چیز در دنیاست.البته این باعث شد باده هایی را بچشم که دوست نداشتم،کارهایی بکنم که نباید می کردم و دیگر تکرار نکردم،داغ زخمهای بسیاری بر جسم و جانم بماند،بعضی ها را برنجانم...هرچند بعدها پوزش خواستم،چرا که پی بردم اجازه ی همه کار دارم،جز آن کسی را وادار به پیروی از جنون و عطش زندگی خودم بکنم.از رنجهایم پشیمان نیستم،داغ زخمهایم را مثل مدال حمل میکنم.می دانم بهای آزادی سنگین است،به سنگینی بهای بردگی، تنها تفاوتش این است
که این بها را با لذت و لبخند می پردازی ،هرچند لبخندی آمیخته به اشک
((زهیر))
Saturday, February 10, 2007
-3:08 AM
من حرمت هيچ چيز را نگه نميدارم!حتي لحظه هاي با تو بودن را
Tuesday, February 6, 2007
-9:52 PM
اگر کاتولیک بودم احتمالاخواهر روحانی می شدم، از آنها که برای کلیسا و بقیه دردسر می ساختم آخر هم با یک پسر لاییک فرار می کردم
blog
Wednesday, March 7, 2007
-10:04 PM
سیاه و سفیدی روزهایم را با رنگ چشمانت نقاشی می کنم
چرا دستم به دلت نمی رسد هنوز خاکستری مانده
Saturday, February 24, 2007
-3:56 AM
اي طلا بانوي ناب خاوري
بسه تن دادن به نابرابري
چه كسي گفته من از تو بيشترم
چه كسي گفته تو از من كمتري
شرم قصه منه سكوت من
بي سبب هرگز نبود غرور تو
من شريك جرم ازار تو ام
!در لباس ياور و محبوب تو
!زخمي باغ عدن
جفت من
نيمه من
اسم پرشكوهت و با غرور فرياد بزن
نازنين از قفس بيزار من
جاي تو گوشه خاموشي نبود
همدل و همراه من خونه تو
پشت پرده فراموشي نبود
Sunday, February 18, 2007
-10:02 PM
وقتی با لوندی هایم تو را بی اختیار می بینم
می ترسم شاید جواب خیانتم را با لبخند تلخت ندهی
-9:15 PM
تو رمز چشمك گرگ و شبان را دير فهميدي
همان اول حساب گله روشن بود
باور كن
Tuesday, February 13, 2007
-9:59 AM
هنوز برای من،آزادی محترم ترین چیز در دنیاست.البته این باعث شد باده هایی را بچشم که دوست نداشتم،کارهایی بکنم که نباید می کردم و دیگر تکرار نکردم،داغ زخمهای بسیاری بر جسم و جانم بماند،بعضی ها را برنجانم...هرچند بعدها پوزش خواستم،چرا که پی بردم اجازه ی همه کار دارم،جز آن کسی را وادار به پیروی از جنون و عطش زندگی خودم بکنم.از رنجهایم پشیمان نیستم،داغ زخمهایم را مثل مدال حمل میکنم.می دانم بهای آزادی سنگین است،به سنگینی بهای بردگی، تنها تفاوتش این است
که این بها را با لذت و لبخند می پردازی ،هرچند لبخندی آمیخته به اشک
((زهیر))
Saturday, February 10, 2007
-3:08 AM
من حرمت هيچ چيز را نگه نميدارم!حتي لحظه هاي با تو بودن را
Tuesday, February 6, 2007
-9:52 PM
اگر کاتولیک بودم احتمالاخواهر روحانی می شدم، از آنها که برای کلیسا و بقیه دردسر می ساختم آخر هم با یک پسر لاییک فرار می کردم